ابن الأثير ( مترجم : خليلى / حالت )

28

الكامل في التاريخ ( تاريخ كامل ) ( فارسي )

قاسم دعوت و فضايل او را بيان كرد . زهد و تقوى و علم او را شرح داد عبد اللّه به او گفت : آيا به من انصاف مىدهى اگر بگويم ؟ گفت : آرى . عبد اللّه گفت : آيا شكر خلق بر خالق واجب است ؟ گفت : آرى . گفت : تو نزد من آمدى ( كه دعوت و تبليغ براى ديگرى كنى ) در حالى كه من فرمانفرماى مشرق و مغرب هستم و حكم و مهر من در همه جا نافذ و روا و مطاع باشد . از اين گذشته من به چهار سوى خود ! چپ و راست و پشت و رو كه نگاه مىكنم نعمت مردى مىبينم كه مرا مشمول نعمت و زير منت خود نموده . طوق بندگى بر گردنم افكنده و گردنم را با عبوديت ختم و مهر نموده و يد بيضاى ( كنايه از فضل و نعمت و حق ) او بدون مقدمه با نهايت تفضل و كرم بر سرم كشيده شده است تو مرا بكفران نعمت و احسان دعوت مىكنى و مىگوئى بايد خيانت كنم و مىگوئى ديگر اولى و احق است كه من بايد بكوشم كه او را كه بر من حق دارد از بين ببرم و گردنش را بزنم . اگر تو مرا ببهشت دعوت كنى و بهشت را عيانا به من نشان بدهى و واگذار كنى آيا خداوند بر من واجب كرده كه من خيانت كنم و احسان او را ناديده انگارم و بيعت او را نقص و پامال كنم . سپس عبد اللّه به آن مرد گفت : من بر تو از شخص خود تو مىترسم كه باعث هلاك نفس خود شوى زيرا قدرت و تسلط عظيم ما مانع پيشرفت دعوت تو خواهد شد . اگر سلطان بر كار تو آگاه شود بدان كه نفس تو باعث هلاك نفس تو خواهد شد هان زودتر از اين بلاد برو . چون آن مرد پارس نما نااميد شد نزد مأمون برگشت و شرح حال را داد . مأمون بسيار خرسند شد و گفت : اين نهال را من بدست خود غرس كرده‌ام . من او را ادب آموختم و من او را تربيت و تلقيح كردم ( كه ميوه خوب از خدمت بدهد ) . مأمون آن اقدام را مكتوم داشت و فرزند طاهر هم آگاه نشد مگر پس از مرگ مأمون . كسى كه مىكوشيد مأمون را از حمايت عبد الله باز دارد برادرش معتصم بود زيرا او نسبت بعبد الله بد بين بود .